Account: (login)

Are you the publisher? Claim this channel

Search in 126,041,154 RSS articles:

Channel Description:

بگذار برایت ترانه ای بخوانم از آدمکی برفی که در حسرتت آب شدو تو چشمان خیسش رابه آستین پیراهنت دوختی

Latest Articles in this Channel:

  • 07/03/09--08:29: درد عاشقی... (chan 3114269)
  • هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
    و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
    اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
    مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
    می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
    ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
    همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
    در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
    تکرار , تکرار و تکرار
    سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
    پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
    برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
    ***
    از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
    ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
    در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
    مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
    پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
    انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
    تمام آن چیزها بود و یک غریبه
    ***
    مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
    صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
    احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
    پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
    زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
    ***
    تنهایی بد نیست
    تنهایی خوب هم نیست
    کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
    خوبیها و بدیها
    سرگردانی را دوست نداشت
    بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
    با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
    سعی کرد بخوابد
    قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
    ***
    روز بعد , تازه بود
    با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
    صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
    بیرون همه جا سفید بود
    انتهای کوچه کمی مکث کرد
    با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
    سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
    زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
    ***
    ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
    قفسه سینه اش تنگ شد
    طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
    دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
    تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
    بلند .. مثل شب یلدا
    نگاهش را دزدید
    ***
    نیاز به دوست داشتن ,
    نیاز به دوست داشته شدن ,
    نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
    نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
    و نیاز و نیاز و نیاز
    چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
    تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
    تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
    می ترسید
    می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
    ***
    مرد غریبه همه جا بود
    با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
    و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
    بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
    زمستان … تنهایی
    سرمای سخت زمستان تنهایی
    و بعد از ظهر ها تا غروب
    انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
    و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
    ***
    روزهای تازه و جسارت های تازه تر
    و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
    و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
    و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
    چشم هایی که نیازش
    نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
    زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
    ***
    شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
    چیزی بیشتر از نگاه می خواست
    عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
    جای خودش را به مرد غریبه داده بود
    و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
    با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
    و سیگاری در دست
    دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
    صدای عشقش
    مرد غریبه هر روز بود
    و هر شب نبود
    ***
    برف می بارید
    شدید تر از هر روز
    و او , هوای دلش بارانی بود
    شدید تر از هر روز
    قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
    با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
    آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
    غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
    سایه چتری از راه رسید و بعد …
    - مزاحمتون که نیستم ؟
    صدای شکستن شیشه آمد
    غریبه در کنارش بود
    صدایی گرم و حضوری گرم تر
    باور نمی کرد
    هر دو زیر یک چتر
    هر دو در کنار هم
    - نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
    قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
    آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
    کاش خیابان انتهایی نداشت
    بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
    - سردتون که نیست
    - نه .. اصلا
    دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
    از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
    سردش نبود , داغش بود
    حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
    غریبه تا ابتدای کوچه آمد
    ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
    - ممنونم
    نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
    - من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
    آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
    آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
    - خدانگهدار
    قدم به قدم دور شد
    به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
    در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
    غریبه چترش را بسته بود
    ***
    بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
    تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
    ” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
    از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
    ***
    خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
    هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
    و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
    ” پس اون کجاست ”
    پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
    ” نکنه مریض شده .. نکنه … ”
    اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
    عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
    هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
    ” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
    اشک و باران , گریه و سکوت
    واژه عمق احساس را بیان نمی کند
    واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
    ***
    انتهای کوچه ساکت
    پنجره باز
    هق هق های نیمه شب
    و روزهای برفی
    روزهای برفی بدون چتر
    ” امروز حتما میاد ”
    و امروز های بدون آمدن
    ***
    بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
    غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
    روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
    بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
    نه خواب , نه بیداری
    دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
    ” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
    علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
    پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
    آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
    غم نمی خورد
    تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
    و وای از آن روزیکه عاشق شود
    ***
    پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
    و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
    مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
    نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
    اگر او بود …
    اما .. او … شش ماه بود که نبود
    گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
    زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
    از به هیچ به پوچ رسیدن
    تجربه کردن درد دارد
    درد عاشقی
    و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
    دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
    ***
    صدای در , و پستچی
    - این بسته مال شماست
    صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
    درون بسته یک کتاب بود
    ” داستان های کوتاهی از عشق ”
    پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
    قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
    روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
    ” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”
    احساس سرگیجه و تهوع
    ” ارتباط کوتاهمان !!! ”
    انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
    داستان سیزدهم :
    (( درد عاشقی ))
    هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
    و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
    اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …
    …………………………………..
    …………………………
    ……………….
    …….
    ….
    ***
    آهسته لغزید
    سایش پشت بر دیوار
    سقوط
    و دیگر هیچ …..

    امیدوارم از داستان خوشتون اومده باشه

    در ضمن از تمام دوستانی که در این مدت به وب ما سر زدند ممنونم و از اینکه نتونستم برای مدت کوتاهی جوابگوی نظرات قشنگ شما باشم عذر می خوام


  • 07/21/09--15:36: حرفهام برای او... (chan 3114269)
  • لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، با احترام سلامت می گويم

    و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه ميدهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

    ديرروز يادگاری هايت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند.

    و برايم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و

    يادآوری خاطرات با تو بودن.

    دست نوشته ات را می بوسيدم و گريه ميكردم.

    زيبا!!! به بزرگی مهربانی ات ببخش كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند.

    باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم. ولی نيافتمت!!!

    از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نياوردی و بی خبر رفتی؟

    مهتاب كهكشان نيافتنی من ، آنقدر بی تاب ديدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدک سپردم...

    و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.

    روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

    شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

    اشكالی ندارد. تو عزيزی ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنيايی است.

    كاش ياسهايی كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز كنند.

    كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهای من بيندازد.

    نازنين!!! هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد،

    نام تو را بر زبان می آورد. نيم نگاهی به روزهای تنهايی ام كن و

    لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن.

    بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز کند.

    همين حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بیتابی شکفته!!!

    زيبا!!! امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است.

    به يادت مثل شمع ميسوزم و ذره ذره وجودم آب ميشود.

    تو هم به ياد بيتابی هايم شمعی روشن کن و بگذار مثل من بسوزد.

    مهربانی باران ، يادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد.

    تقدیم به کسی که دوستش دارم و باریدنم در این شبها تنها و تنها برای اوست!!!


  • 08/17/09--08:07: دوباره..... (chan 3114269)
  • دوباره تنها شده ام ، دوباره دلم آرزوي آرزويم را كرده.

    اي تنهاترين آرزو نمي دانم چرا رفتي، شايد خطا كردم

    شايد از آن خواب پژمرده شدي غمگين ، كه اين گونه مرا نفرين به اشك كردي

    شايد از جنس نگاهم به دستان گره خورده ات كه راه حل مسئله اي حل نشدنيست خشمناكي؟

    کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

    مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو  هديه نشود.

    دوباره شب ، دوباره تپش اين دل بي قرار

    دوباره شب ، دوباره ياد تو كه اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته

    دوباره شب ، دوباره سرما و كاغذي كه ديگر جاني براي تحمل اشك هاي سردم را ندارد

    دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

     

    پی نوشت:از تبریکات صمیمانه و لطف تمامی دوستان تشکر می کنم .

    ببخشید اگه جواب هاتون یه کم دیر شد آخه مسافرت بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم

    ایشالا تولد تک تکتون جبران می کنم

    بازم ممنون


  • 10/13/09--08:36: برایت دعا میکنم.. (chan 3114269)
  • برایت دعا می کنم ...

    دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم

    و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

    دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

    دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو

    گره ندهم

    من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

    برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مر

    هم نباشند من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

    و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید

    آسمان زندگیم هیچگاه بدون تو غروب نکند


     

     

    00zxzt751tw4pqbdcqv1.gif

    00zxzt751tw4pqbdcqv1.gif 

    00zxzt751tw4pqbdcqv1.gif85sq1wjv280e8k47te2q.gif

    عشق یعنی رازقی ،

    عشق یعنی مست گشتن از شمیم

    عشق یعنی آفتاب بی غروب

    عشق یعنی آسمان ، یعنی فروغ

    عشق یعنی آرزو ، یعنی امید

    عشق یعنی روشنی ، یعنی سپید

    عشق یعنی غوطه خوردن بین موج

    عشق یعنی رد شدن از مرز اوج

    عشق یعنی از سپیده تا سحر

    عشق یعنی پا نهادن در خطر

    عشق یعنی لحظه دیدار یار

    عشق یعنی دست در دست نگار

    عشق یعنی نغمه های هایده

    عشق یعنی رقص آب و آینه

    عشق یعنی عقل شد مدهوش تو

    عشق یعنی مست در آغوش تو

    عشق یعنی لب به لب انداختن

    عشق یعنی جامه را انداختن

    عشق یعنی لحظه های بی قرار

    عشق یعنی صبر ، یعنی انتظار

    عشق یعنی اشتیاق و اضطراب

    عشق یعنی دلهره ، یعنی شتاب

    عشق یعنی اشک ، یعنی عاطفه

    عشق یعنی یادگاری ، خاطره

    عشق یعنی لایق مریم شدن

    عشق یعنی با خدا همدم شدن

    عشق یعنی جام لبریز از شراب

    عشق یعنی تشنگی ، یعنی سراب

    عشق یعنی خواستن ، له له زدن

    عشق یعنی سوختن ، پر پر زدن

    عشق یعنی سالهای عمر سخت

    عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ

    عشق یعنی با "خدایا" ساختن

    عشق یعنی چون همیشه "باختن"

    aweqyktj9sri5zzfmb1a.jpgaweqyktj9sri5zzfmb1a.jpgaweqyktj9sri5zzfmb1a.jpgaweqyktj9sri5zzfmb1a.jpg


  • 01/14/10--14:20: رویا (chan 3114269)
  • چقدر کوچه های خلوت بامدادی را

    خیس گریه رفتم و در غم غروب باز آمدم.

    من می دانستم تو از میان روشن ترین رؤیاهای روزگار

    تنها ترانه های ساده مرا برگزیده ای

    چرا که من هنوز هم خسته ترین برادر همین سادگانِ زمینم، ری را !

    هر بار که نام تو بر دفتر گریه های من جاری شد

    مردمانی را دیدم که آهسته می آمدند

    همانجا در سایه سار گریه و بابونه

    عطر تورا از باغ پروانه به خواب کودکان خود می خواندند.

    مردمان می فهمند

    مردمان ساکت و مردمان صبور می فهمند

    مردمان دیری ست که از راز واژگان ساده من

    به معنای بعضی از آوازها رسیده اند.

    رازی دارد این سادگی ،

    این است رؤیا

    معلوم است که بعد از نامه ها

    مرا آوازی از تحمل اوقات گریه آموخته اند.

    کجا می روی حالا؟!

    بیا، هنوز تا کشف نشانی آن کوچه

    حرف بسیار و

    وقت اندک و

    آسمان هم که بارانی ست!

    اصلاً فرض که مردمان هنوز درخوابند،

    فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید ،

    فرض که بعضی از اینجا دور،

    حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،

    شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند،

    با رؤیاهامان چه می کنند؟!


  • 03/01/10--11:38: Article 4 (chan 3114269)
  • غروب شد...آسمان که گرفت کودکی گریست....غریب....محو شد....صدای گریه اش میان هیاهوی آدم ها.....خدا را که دید عاشق شد........خندید.........سال هایی سخت گذشت.....درس ها آموخت.جوان شد......پادشاهی که درون خویش را می ستاید.......

    من....در امتداد یک جاده ...در رویایی خیس.....

    وتو....همیشه تو......ای همسفر من.......همنفس من........همزاد و همراه من........من......همه عمر...تو را پادشاهی می کنم.....تکیه کن به شانه های من.....

     

    به روی من...آرام چشم گشودی...وبا تمام ستاره های آسمان برایت جشن گرفتیم....

    وامروز من ستاره ی توام....همه ی آرزوهای تو...پشت و پناه تو....وبسم الله:عاشق تو....

    وتو....به من نگاه کن....

    تولد....کودکی....وقسم به جوانی ات....وخدایی که مرا می بیند....

    من تو را دوست دارم و آرام با خدا می خندم....

    تولدت مبارک

     

    غروب شد...آرام ...بی صدا.پشت پرده ی چشم های بارانی تو....کوچه خلوت....تنهایی یک عشق...پنجره....نگاه های خاموش....هیاهوی آدم ها....عطش...دلدادگی....قلب پاک یک عاشق....دست میگذارم آرام به روی قلب تو....در آغوش میگیرم....آغوش عشق....پناه...آرام میگیری....

    غروب شد....

    اشک به چشم دارم....پشت پرده چشم های معصوم تو بود....آرام نداشت...شب های تنهایی....روزهای نگران....نگاه منتظر....اندوه .  باران....مسافر من....."مسافر باران"

    خنده ای نشست...اشک هایم جاری شد....

    میدیدی کودک درون من...ودر آغوش می کشیدیم تنهایی و نجابت خویش را....چشم های همیشه خیس را....و چه سخت گذشت....آن روزهای من....آن شب های تو....نگاهت کردم....نگاهی کردی....آتش عشق جوانه زد...رویید....در قلب تو...در هستی من ...آرام شدم...

    کودکی متولد شد....آبی و یاس....چون تو....

     

    نگاهم کن

    آرام آرام می آید

    تولد دختری از جنس نور

    تولد عشق

    آری!یادم هست

    آن روز که جشم به دنیای پوچ آدم ها باز کردی

    چشمان تیره ی من به دنبال نگاه زیبای تو بود

    وقلب پاک تو انگار با من بود

    وصدایی که در گوش آسمان می پیچید

    دخترکی پاک چون فرشته ها

    به زمین هدیه شد

    ومن آرام گریستم

    انگار می دانستم لایق روح بزرگ تو نیستم

    و می دانستم که نگاهت

    روزی خرابم می کند...

    شب تولد تو بود و من

    ترانه ی تش های قلب عاشق خویش را

    تقدیم سال های تنهایی تو می کنم

    محدثه ی عزیزم:

    تولدت مبارک

     


  • 06/13/10--07:26: دانلود آهنگ (chan 3114269)
  • Moments in life

    لحظه ها در زندگی

    There are moments in life when you miss someone

    گاهی در زندگی دلتان به قدر برای کسی تنگ می شود

    So much that you just want to pick them from

    که می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید

    Your dreams and hug them for real

    وآرزو های خود را در آغوش بگیرید

    When the door of happiness closes,another openes

    وقتی در شادی بسته می شود،در دیگری باز می شود

    But often times we look so long at the closed door

    ولی معمولا آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم

    that we don`t see the one wich has been opened for us

    که دری را که برایمان باز شده نمی بینیم

    Don`t go for looks;they  can deceive

    به دنبال ظواهر نرو ؛شاید فریب بخوری

    Don`t go for wealth; even that fades away

    به دنبال ثروت نرو؛این هم ماندنی نیست

    Go for someone who makes you smile

    به دنبال کسی باش که بر لبانت تبسم بنشاند

    Because it takes only a smile to

    چون فقط یک تبسم می تواند

    Make a dark day seem bright

    شب سیاه را نورانی کند

    Find the one that makes your heart smile

    کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند

    Dream what you want to dream

    هر چه می خواهی آرزو کن

    Because you have only one life

    چون فقط یک بار زندگی می کنی

    And one chance to do all the things

    و فقط یک شانس داری

    You want to do

    برای انجام آنچه می خواهی

    The happiest of people don`t necessarily

    شادترین مردم لزوما

    Have the best of everything

    بهترین چیزها را ندارند

    They just make the most of

    بلکه بهترین استفاده را می کنند

    Everything that comes along their way

    از هر چه سر راهشان قرار می گیرد

    The brightest of future will always be based on a forgotten past

    همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود

    You can`t go forward in life until

    نمی توانی در زندگی پیشرفت کنی

    You let go of your past failures and heartaches

    مگر غم ها و اشتباهات گذشته را رها نکنی

    Don`t count the years count the memories

    سال ها را نشمار،خاطرات را بشمار

     

    پ.ن:این آهنگی که روی وبم هست رو پسر خاله ی من(تبسم) خونده

    دوست دارم نظرتونو راجع به صداش بدونم

    اسمش محمد یزدان پناهه ( نفر اولی که تو این آهنگ خونده)

    بگین صداش قشنگه یانه؟

    میتونین این آهنگ رو از طریق لینک زیر دانلود کنین:

    http://www.upload4files.tk/download.php?file=0d924b7c98e7ba4252b227eef5c71f43

     

    و در آخر هم جاداره از دوست خوبم آقا مرتضی گل که برای آماده کردن این آهنگ کمک زیادی به من کردن تشکر کنم

    نظر یادتون نره


  • 06/29/10--14:47: عکس (chan 3114269)
  • حالا كه دست هایت چتر نمی شوند
    حالا كه نگاهت ستاره نمی بارد
    حالا كه خانه ای برای ما شدن نداریم
    از كاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
    تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
    و آرامش خیالت ، ‌خیس اشك هایم نشود

    قلب  های زیبا - sms-jok.royablog.ir

     

    قلب  های زیبا - sms-jok.royablog.ir

     

    قلب  های زیبا - sms-jok.royablog.ir

    قلب  های زیبا - sms-jok.royablog.ir

    سلام به همه ی دوستای خوبم

    بی معرفتی منو ببخشید که چند ماهی در خدمتتون نبودم


  • 07/06/10--09:53: چه می ماند؟ (chan 3114269)
  • وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند

    از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

    از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

    تکرار من در من مگر از من چه می ماند

    غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی

    غیر از غباری در لباس تن چه می ماند

    از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟

    از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟

    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

     


  • 07/23/10--13:17: Article 0 (chan 3114269)
  • دیروز رفته بودم خیابون که از قضا کارم طول کشید و مجبور شدم تا ساعت 9 شب تو خیابون باشم

    البته این اولین بارم نبود که تا این موقع بیرون بودم اما هر دفه که به این قضیه بر میخورم چیزای تازه تری از تفاوت دختر و پسر توی جامعه ی امروز رو به چشم میبینم.

    ازاینکه مجبور بودم سرمو بندازم پایین و باسرعت قدم بردارم تا مبادا با نگاه های کثیف بعضی از آدما مواجه بشم عصبانی شده بودم.

    از اینکه از کنار هر کسی که رد میشدم هزار تا تیکه بارم میکردن عصبانی شدم.با وجود اینکه وقتی سرتو بالا میگرفتی و یه نگاه بهشون مینداختی میدیدی که خیلیاشون سن پدربزرگ منو دارن.

    این برای جامعه ی ما ضعفه…

    ضعفایی که شاید منشاء هزاران چرایی باشه که تو ذهن ما به وجود میان و بدون اینکه به یه دونه شون جواب داده بشه تو ضمیرمون میمیرن و مدفون میشن

    چرا بین آزادی دخترا و پسرا انقدر فاصله س ؟در صورتی که تو همه جای دنیا از حقوق مساوی دختر و پسر دم میزنن؟

    چرا یه پسر میتونه تا نیمه های شب بیرون بمونه اما یه دختر راس ساعت 9 باید خونه باشه و کلی هم توضیح بده که کجا بوده و چه میکرده؟

    مگه الان ما تو یجامعه ی آزاد زندگی نمیکنیم؟

    مگه غیر از اینه که خیلی از زنها پابه پای مردا کار میکنن ؟یاحتی شایدم بیشتر؟

    پس چرا به خیلی از اونا با دید بد نظر میکنن؟

    چرا بعضی ها به خودشون اجازه میدن حرفایی بزنن که خیلی چیزا رو زیر سوال میبرن؟کما اینکه آبروی یه نفر باشه؟

    حالا اگه این کارا رو میکنن به خودشون مربوطه چون مارو که تو گور اونا نمیخوابونن اما چرا خیلی از افکارای غلطشونو به دین نسبت میدن؟

    من تا چند وقت پیش به کتابای مذهبی خیلی علاقه داشتم و میخوندم امادیگه هر کتابی رو نمیخونم چون توی بعضیاشون یه چیزایی نوشته بود که اگه آدم یه ذره ایمانش سست باشه از دین برمیگرده!

    به عنوان مثال من دو سه سال پیش توی یه کتاب خوندم که درمورد دنیای بعد از مرگ بود و توش عین این جمله رو نوشته بود که"یه زن برای خوردن یه لیوان آب بهتره که از شوهرش اجازه بگیره!"چیزی رو نوشته بود که اصلابه موضوع کتاب ربطی نداشت)

    و جالب تر اینکه اینو به عنوان یه حدیث نقل کرده بود

    یا مثلا من توی یه جای دیگه خوندم که از پیامبر حدیثی نقل شده بود که ایشون گفتن مردی که خرج زنشو بده مثل این میمونه که صدقه داده!!!!!!!!!

    حالا میخوام بدون موضع گیری خاصی با منطق به دوتا جمله ی بالا فکر کنین

    چنین چیزی ممکنه؟

    از هم سن و سالای خودم میپرسم که همین امسال توی کتاب دین و زندگی در مورد جعل احادیث خوندیم

    به نظر شما این احادیث چقدر صحت دارن؟

    اون زمان که احادیث معصومین جعل میشد دوره ی جهل بود دوره ای بود که سران ممالک با اسلام واقعی مخالفت میکردن و وجود امامان رو نادیده میگرفتن و حتی اونا رو طرد میکردن

    آیا جامعه ی الان ما توی چنین وضعی قرار داره؟

    چرا بعضی از مباحث دین رو هر طور که میخوان تفسیر میکنن؟

    من دیروز رفته بودم کلاس یکی از این آموزشگاه های کنکور(که نسبت به مدارس رسمیت کمتری دارند)مسئول اونجا به من گفت که چرا باروسری اومدی؟

    من یه مقدار تعجب کردم چون موقع ثبت نام توی موارد انضباطی نوع پوشش درج نشده بود فقط نوشته بود که رعایت شئونات اسلامی الزامی است یا مثلا با پوشش مناسب سر کلاس ها حاضر شوید

    تعجب من از این نبود که بهم گفت مقنعه بپوش چون به هر حال مقنعه فرم رسمی تری برای حضور در کلاس داره من از این تعجب کردم که چرا به افرادی که مقنعه پوشیدن اما مقنعه پوشیدنشون از هزار بار نپوشیدن بدتر بود چیزی گفته نمیشه ؟درصورتی که من حجابم با روسری مشکلی نداشت

    این چند تا موردی که اشاره کردم فقط قسمت کوچکی از مشکلات جامعه ی ما بود

    مشکلاتی که هر فرد با بررسی رفتار خودش میتونه بخشی ازاونا رو بهبود ببخشه

    این مشکلات نیاز به بررسی ریشه ای و عمیق نداره بلکه با نگاه سطحی به رفتار خودمون و اصلاح نگرش هامون نسبت به برخی مسائل خیلی آسون از سر راه جامعه برداشته میشه و به اون اجازه ی پیشرفت میده

    خوبه که ما آدما_به خصوص ما ایرانی ها _یاد بگیریم هر کس تو عقایدش آزاده (البته به شرطی که عقایدش مانع هدف کلی جامعه ای که توش زندگی میکنه نشه)

    یاد بگیریم که کمتر توی مسائل دیگران دخالت کنیم

    کمتر زندگی خودمونو با زندگی دیگران مقایسه کنیم

    کمتر تو کار دیگران موش بدوانیم

    یاد بگیریم به عقیده های هم احترام بذاریم

    به هم دیگه کاری نداشته باشیم

    یاد بگیریم آبروی هر کس جزو با ارزش ترین دارایی های اون فرده پس به راحتی ازش نگیریم

    خیلی از این مشکلاتی که گفتم توی زمان کوروش نبود

    مردم آزاد تر از این بودن

    دخترا و پسرا حقوق و ازادی های برابر داشتن تا جایی که تو برخی از مسائل مملکتی دخالت داشتن

    به خاطر همین بش میگفتن کوروش کبیر

    به خاطر همین قبیله ها و سرزمینها دوست داشتن زیر بیرق ایران زندگی کنن

    حتی داوطلبانه به ایران میومدن و اینجا سکنی میگزیدند

    چون کوروش به هیچ کس کاری نداشت

    به همه ی  قبایل و دسته ها و ملت ها اجازه میداد با عقاید خودشون روزگار سپری کنن(البته باز هم به شرطی که با هدف اصلی جامعه ی اون دوره مغایرت نداشته باشن)

    به همین خاطر بود که کوروش بزرگ بود بزرگ مرد و اسمش هم بزرگ بر جا موند

    سعی میکنم تو آپ بعدی وصیت نامه ی کوروش رو بذارم